تبليغاتX
عـــــــموی نـــــــــــــــــاز من!
عموی ما یه دونه ست



خاطره ی بایگانی شده ی یک کودک پر کشیده!
به نام خدا

سلام!

نگین بی اراده بود و پای حرفش نموند و خواست بره نتونست و از این

جور حرفها نگین نه!...من اومدم بنویسم و بمونم .بنویسم اون چیزایی

رو که عمو نمی دونه . خدا رو چه دیدی شاید بعد ۱۰۰ سال که من

مردم عمو اومد و اینجا رو خوند!

در ضمن سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم سالهای

سال در پناه خدای یگانه و زیر سایه ی پدر و مادرتون در صحت و

سلامت کامل زندگی کنین.جا داره تشکری هم بکنم از همه

کسایی که واسم پیام گذاشتن مث:خواهرم سولماز خانوم(اسکیمو)

نگیسا صیاد دوست و همکلاسی گلم(ملکه ی آسمانی)،هاله خانوم

دوست صمیمیم تو مدرسه و تو اینترنت،مژگان خانوم گل و مهربون(تو

کیستی که من اینگونه بی تابت شدم)،فائزه جونم که خیلی باحاله

(گلیجان) ،آقای فرید فتحی،(عاشقانه ها)،سولماز نوری مهربون که

بازم میگم سولماز دمت گرم خیلی باحالی(عمو پورنگ و دوستاش)

سیمین گل(عشق من فقط داریوش)،عاطفه(نجوای دل)،سحر

خانوم گل(دنیای عمو پورنگ)،فهیمه خانوم(بیبی)،مظهر گلی،

آقا یا خانومی به اسم«عمو»بهم پیام دادن بابا سوءاستفاده نکنین

از اسم عمو جون من ،بده!ولی همین قدر که اومدی و نظراتم رو

بردی بالا ممنونم فقط این دفعه به اسم خودت بیا پیام بده و از جانب

خودت حرف بزن نه از طرف عمو.نظر خودت رو بگو و با اسم خودت بیا

وبت هم بذار لینکت کنم٪

و خیلی از گلهای مهربونی که یادی از این دل شکسته ی ما کردن

ممنونم.اگه اسم شما دوست گل نبود بدون که حافظه ام ضعیفه!

حالا آپ!

بچه ها تا حالا به این دقت کردین که عمو خیلی زود حاجی شد؟

نه بدون شوخی !دقت کرده بودین؟ میدونم آرزوی بیشتر ماها بود که

عمو بره مکه... مسلمه...میخوام قصه ای واقعی یه دختر کوچولوی

۸-۹ ساله که الان پیش خداست رو تعریف کنم. :

اول بذارین یه اطلاعاتی در موردش بگم:اسمش مونا بود،اهل

اردبیل،اونم طفلی خیلی دوس داش تو مسابقه ی عمو شرکت کنه

و از این طریق صدای عمو رو بشنوه،از ۸ سالگی نماز خوندن رو شروع

کرد و بعد از هر نماز از خدا میخواست که ثوابش بره واسه عمو،بچه ی

لاغر اندامی بود ولی از ۸ سالگی روزه های ماه رمضون رو میگرفت

(فقط بخاطر اینکه ثوابشو بده به عمو)،علاوه بر این یه موقع میشد

چند روز رو روزه و چند رکعت نماز نذر کرده واسه سلامتی عمو... .

حالا زندگی تلخ ۲ سال آخر رو میگم:

مونا روز به روز بزرگتر و مهربونتر میشد .همیشه از خدا میخواستم

منم بتونم مث مونا باشم...ماه رمضونا مث آدم بزرگا از خواب واسه

سحری از خواب پا میشد و روزها هم روزه شو کامل ادا میکرد.قبل

افطار فقط یه ساعت دستای کوچیکشو رو به آسمون بلند میکرد و

با لحن و بیان کودکانه اش از خدا میخواست که ثوابش بره واسه

عمو.چند ماه گذشت و مونا مریض شد...ولی ای کاش که مریضیش

با همه مریضیها فرق نداشت... اون سرطان استخوان داشت.مونا با من

فامیل نبود ... یکی از فامیلهای دور همکلاسیم بود که همکلاسیم ما

رو با هم آشنا کرد... مونا مریض شد و تو بیمارستان بستری شد...

دکترها با هر روشی که ممکن بود میخواستن زنده نیگهش دارن ولی

انگار سرطانه کار خودشو کرده بود و دیگه امیدی برای زنده موندنش

نبود.مونا تو سن ۹ سال و چند ماه به پیش خدا پر کشید... . مونا تک

فرزند خونوادشون بود و با فوت اون زمین و زمان برای مامانش سیاه شد

چند ماه بعد از فوت مونا تو اینترنت سر و صدای مکه رفتن عمو بلند شد

فکر کردم اینم از همون حرفهای اینترنتیه تا اینکه عمو هم تو سایتشون

و هم تو تلویزیون گفت که میره مکه...یاد اون حرف مونا افتادم که میگف

اگه عمو بره مکه خودم براش ۲ ماه روزه میگرم و ۱۰۰ تسبیح فاطمه

زهرا میفرستم... .

*

*

*

الان موناپیش ما نیست که ببینه عموش حاجی شده. اون رفت ولی

نمیدونه که نه تنها من بلکه همه دوستاش اسمشو و زندگیشو همه

جا میگن... اون رفت روحش شاد...کاش ماهم طرفدارایی مث مونا

داشتیم و قدرشونو میدونستیم.... .

ولی افسوس... .

ما نداریم ولی اونایی که دارن قدر طرفداراشونو نمیدونن.

افسوس... .

...


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/01/09 و ساعت 8 بعد از ظهر توسط معصومه برزگر ماهر(سیما) |


تصمیم کبری (سیما)

به نام خدا

بچه ها سلام!راستش نمیخواستم به این زودی آپ کنم ولی یه مساله ای واقعا اذیتم میکرد چند روز پیش مژگان واسم یه بخش از مصاحبه با عمو تو مجله موفقیت رو کامنت داده بود :

 

وبلاگ های که طرافداران تان برای تان ساخته اند سر زده اید ؟



زیاد در اینترنت وقت صرف نمی کنم ولی این وبلاگ ها را دیده ام . اینترنت دنیایی است مجازی که ای کاش برای خوب بودن از آن استفاده کنیم . خب کارشان خوشایند است ولی من موافق این کارها نیستم .



به نظرم بچه ها و طرفدارانتان باید وقت شان را بیشتر روی بالا رفتن اطلاعات خودشان بگذارند ...



دقیقاً ! از طرفی فکر می کنم این ها در مورد من چه فکری می کنند و این که چرا همه چیزشان من هستم . خیلی از واقعیت ها را نباید از دست بدهند . به نظرم می شود از اینترنت استفاده های مهم تری کرد . البته من زحمات شان را نادیده نمی گیرم ولی بهتر است از فضای اینترنت بیشتر استفاده شود . مسایل خصوصی زندگی من نباید دغدغه بچه ها باشد سعی کنند از این فضا برای رشد فکری یکدیگر استفاده کنند و فقط مختص من نباشد .

 

نمیدونم چرا ولی یه لحظه هوای رفتن به سرم زد. اگه عمو واقعا نظرش اینه من نظرشو محترم میشمارم و میرم برا همیشه . ولی بعد با خودم گفتم آخه 8 سال صبر کردم . 8 سال هیچ چی نگفتم دیگه بسه ... زمان فریاد کشیدن من هم باید برسه دیگه چقدر سکوت؟ چقدر سکوت؟ ولی نه ... اگه عمو واقعا فکر میکنه که من و امثال من بخاطر دخالت تو مسائل خصوصیش وبلاگ زدیم و به خاطرش از نت استفاده های مهمتر نمیکنیم باشه ... هر جور راحته ...عمو هر جور

میخوای فکر کن...گفتی: از طرفی فکر می کنم این ها در مورد من چه فکری می کنند و این که چرا همه چیزشان من هستم . باشه عمویی!گفتم که هر جور دوس داری فکر کن ! یه جای دیگه گفتی: ای کاش برای خوب بودن از آن استفاده کنیم . خب کارشان خوشایند است ولی من موافق این کارها نیستم . عمو منظورت از اینکه ای کاش برای خوب بودن از آن استفاده کنیم . چیه؟ بچه ها!من آدمی هستم که خیلی زود بهم بر میخوره فرق هم نداره از طرف کی ولی خیلی و حرفهایی که بهم گفته میشه حساسم. ممکنه بگی آخه دختره ی خیال پرداز عمو اینا رو به تو نگفته که . جواب دارم عمو اینا رو درباره کسایی گفته که براش وبلاگ مینویسن منم که میدونین از 31 بهمن شروع کردم یعنی الان یه آدمی هستم که برای عمو وبلاگ مینویسه . در هر صورت ...میخوام برم برای همیشه کلا قصد دارم از اول شروع کنم اینجا رو میبندم و یه وبلاگ دیگه میزنم توش هم نوشته های ادبی و شعرای خودم رو مینویسم . نمیدونم شاید الان که اعصابم ریخته به هم اینجوری مینویسم یا کلا تصمیمم اینه... الان هیچ چی نمی دونم فقط میخوام دیگه برای عمو وبلاگ ننویسم. این اولین باری نیست که از دستش ناراحت شدم تو این 8 سال خیلی پیش اومده ... ولی قبلیها بد جور عذابم میدادن جون وقتی ناراحت میشدم سکوت میکردم و هیچ چی نمیگفتم ولی آخه تا کی؟ تا کی باید سکوت ذره ذره منو از بین ببره ؟ بسه. از این زندگی نکبت بار خسته شدم. عمویی خیلی دوستت دارم بیشتر از اونی که فکرشو بکنی ولی انگار به من نیومده خودمو فریاد بزنم باید توهمون زندان شکنجه آور سکوت واسه خودم بسوزم و بسوزم تا اینکه چیزی جز خاطره از من نمونه ... اونم اگه بهش اهمیت داده شد ممکنه خاطراتم هم برای هیچکس مهم نباشه ... یا شاید هم اصلا یادم برای کسی مهم نباشه . من چهارده سالمه . چهارده سال و یک ماه و اندی ... ولی حیف از خودم که 8 سال از این 14 رو با سکوت گذروندم و از این به بعد هم میگذرونم ... اما به خاطر عمو تا آخرین لحظه هم که شده حرف نمیزنم. عمو !گفتی: و این که چرا همه چیزشان من هستم . کی گفته تو همه چیز ما هستی؟ حداقلش اینکه من هرگز نگفتم تو همه چیز من هستی و هرگز هم نخواهم گفت که تو همه چیز منی ... خدا همه چیز منه اگه قرار باشه به خاطر تو تا آخرین لحظه حرف نزنم به خاطر خدا اصلا لبهامو تکون نمیدم... عمو ندیدی شبهایی رو که نگرانت بودم و بیخوابیت رو کشیدم ... عمو نبودی روزهایی رو که ببینی به خاطرت تو بستر بیماری افتادم ... عمو درک نکردی اون احساسهایی رو که به خاطرت به خاک سپردم... عمو نفهمیدی 8 سال رو که بیش از نیمی از عمرم رو صرفت کردم... عمو نشیدی صدای هق هق گریه هامو که به دور از چشم همه به بادها هدیه دادم... عمو نشنیدی صدای قهقهه هامو که از سر ناچاری بروز میدادم .... عمو نشنیدی صدای دیوونه گی هامو که هر وقت دلم میگرفت عکستو میذاشتم جلومو باهات دردل میکردم... عمو نبودی و ندیدی حرفهایی رو که بخاطرت شنیدم ،متلکها و تهمتهایی که بهم میزدن... عمو ندیدی که تو این هشت سال چقدر جلو گریه هامو گرفتم .... عمو هرگز منو ندونستی و نفهمیدی و میدونم که نخواهی دانست و نخواهی فهمید سرنوشت من اینه که هست... اینا آخرین حرفهایی بود که داشتم...فقط یه چیزی ! عمو خیلی دوستت دارم بیشتر از اونی که فکرشو بکنی و فراتر از اونی که تو خواب ببینی... .

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/12/27 و ساعت 9 بعد از ظهر توسط معصومه برزگر ماهر(سیما) |